آكى ئو كازاما ( مترجم : هاشم رجب زاده )

138

سفرنامه كازاما ( فارسى )

شيرويه مجذوب آن روى چون گل آسمانى شد و بىدرنگ آرزو كرد كه او شهبانويش شود : چو شيروى رخسار شيرين بديد * روان نهانش ز تن بر پريد ورا گفت جز تو نبايد كسم * چو تو جفت يابم ز ايران بَسَم ( همان ، بيت‌هاى 540 و 541 ) شيرين گفت كه اگر همه سيم و زر و گنجينه‌ات را به من بسپارى ، به خواهشت تن خواهم داد . شيرويه پذيرفت ، و شيرين همه آن خزانه را نثار و نياز كرد ، و به خانه آمد و همهء بندگان را آزاد ساخت . « 1 » سپس اين آرزو را پيش نهاد كه گور شاه خسرو را باز كنند تا او يك بار ديگر صورت محبوب از دست رفته‌اش را ببيند . شيرويه اين خواهش او را هم برآورد . پس شيرين همچنان كه گريه را فروخورده و غم گران را در دل انباشته بود به آرامگاه خسرو رفت و از زهرى كه همراه داشت خورد و در كنار دلدار درگذشته‌اش جان سپرد . « 2 »

--> ( 1 ) . به دو گفت شيرين كه هر خواسته * كه بودم بدين كشور آراسته از اين پس سپارى يكايك به من * همه پيش اين نامدار انجمن . . . بكرد آنچه فرمود ، شيروى زود * زن از آرزوها چو پاسخ شنود . . . به خانه شد و بنده آزاد كرد * بدان خواسته بنده را شاد كرد دگر هرچه بودش به درويش داد * بدان كو ورا خويش بد بيش داد ببخشيد چندى به آتشكده * چه برجاى نوروز و جشن سده دگر بر كنامى كه ويران بدى * رباطى كه آرام شيران بدى به مزد جهاندار خسرو بداد * به نيكى روان ورا كرد شاد ( همان ، بيت‌هاى 545 تا 554 ) ( 2 ) . فرستاد شيرين به شيروى كس * كه اكنون يكى آرزو ماند و بس گشايم در دخمهء شاه باز * به ديدار او آمدستم نياز چنين گفت شيروى كين هم رواست * بديدار آن مهتر او پادشاست -